محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

801

تاريخ الطبرى ( فارسي )

زد و گفت : « من پسر هاشمم . » و رهگذرى اين بشنيد و چون به مكه آمد به مطلب بن عبد مناف عموى وى گفت : « من به محلهء بنى قيله گذشتم و جوانى به فلان و به همان صفت ديدم كه با جوانان قوم تيراندازى مىكرد و به برادر تو تفاخر مىكرد و روا نباشد او را در غربت واگذارى . » و مطلب سوى مدينه رفت و خواست شيبه را بيارد كه به دو گفتند : « اين با مادر اوست . » و با مادر شيبه سخن كرد و رضايت داد و او را بياورد و دنبال خود سوار كرده بود و چون كسى او را مىديد و مىپرسيد : « اين كيست ؟ » مطلب مىگفت : « اين غلام من است » و به همين سبب عبد المطلب نام گرفت . و چون به مكه رسيدند مطلب مال پدر را به دو داد . و چنان بود كه نوفل بن عبد مناف زمينى از مال او را به غصب گرفته بود و عبد المطلب سوى مردان قوم خويش رفت و بر ضد عموى خود از آنها كمك خواست كه گفتند : « ما ميان تو و عمويت دخالت نمىكنيم . » و چون عبد المطلب چنين ديد به خالگان خويش نامه نوشت و كار نوفل عموى خود را بگفت و از آنها كمك خواست . و ابو اسعد بن عدس نجارى با هشتاد سوار بيامد تا به ابطح رسيد و عبد المطلب خبر يافت و پيشواز وى رفت و گفت : « اى خال به منزل رويم . » ابو اسعد گفت : « نه ، تا نوفل را به بينم . » عبد المطلب گفت : « او را ديدم كه با مشايخ قريش در حجر نشسته بود . » و اسعد برفت تا بر سر نوفل ايستاد و شمشير كشيد و گفت : « قسم به خداى اين خانه ، اگر مال خواهرزادهء ما را ندهى اين شمشير را در تو فرو مىبرم . » نوفل گفت : « به خداى اين خانه كه مال او را مىدهم » و حاضران را بر اين گفته شاهد گرفت .